بیا و با من تو کوچه های خاطره قدم بزار
بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکتو سردی (این شعر رو دوست داشتم نمیدونم چرا خواستم اینجا بزارمش) دلم واسش تنگه اما غروب جمعه رو بهونه میکنم ..... صدای آهنگ رو زیاد میکنم تا همه چی از ذهنم پاک شه ....میخوام برم بشینم یه گوشه و گریه کنم ..... من چم شده ..... بین دوست داشتن و نداشتن گیر کردم .....چه جوری میشه که هم عاشقشم هم ازش بدم میاد .... چجوریه که دوست دارم ببینمش اما وقتی میبینمش حس دلتنگی میاد سراغم ..... فک میکردم مقصر اونه .... اما گاهی شک میکنم .... کاش میدونستم چی میخوام .... کاش میدونستم چی میخواد ....... گاهی وقتی حرف میزنه به خودم میگم گوش نده ... داره شوخی میکنه .... نه نه نه دروغه .... اما بعد وجدانم میگه اگه راست باشه چی ....یعدش چی کار باید بکنم ...... 10 روزی میشه که از سفر برگشته .... میخنده و خاطره تعریف میکنه .... کاش میدونست با هر جمله یه خنجر به دلم میزنه .... کاش به پاک بودنش اطمینان داشتم .... کاش میدونستم از هر آزمایش سر بلند بیرون میاد ..... کاش .... کاش ... کاش ..... همین چیزاست که زندگی رو خراب میکنه .... همین چیزاست که آدما رو از هم دور میکنه .... کاش میشد حرف بزنم ... کاش میشد چیزایی رو گفت که حتی اینجا هم جایی واسش نیست .... کاش میشد به گذشته برگشت .....کاش چشمام رو میبستم و وقتی باز میکردم همون یلدای 18 ساله میشدم ..... اون وقت سر نوشتی جز این رو انتخاب میکردم .... هیچ وقت با بابک آشنا نمیشدم ..... با حسین دوست میشدم .... اما نه اینجوری ..... نه .... کارایی رو میکردم که دلم میخواست به حسرت اجازه نمیدادم تو زندگیم جایی داشته باشه .... کاش میشد از همین الان زندگی رو تغییر داد ... کی گفته ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست ..... تو نیمه های شب ماهی تازه کجاست و به چه دردی میخوره .... ....دلم واسش تنگه میرم بهش زنگ بزن ..... دلم میخواد بگم دوسش دارم .... اما نمیدونم چرا این جمله دیگه تو دهنم نمیچرخه و گفتنش انقدر سخت شده ..... بارها خواستم اس ام اس بدم و بگم عاشقم اما سرنوشت همه اس ام اس ها پاک کردن بود بدون ارسال ..... کاش همه احساساتم بر میگشت .... کاش حس اعتماد رو باز تجربه میکردم ... کاش باز از زبونش کلمه دوست داشتن رو میشنیدم ..... کاش .... کاش .... کاش ..... کاش میشد جایی واسه این کاشها نبود ......کاش میشد.... سلام ..... امروز بعد از مدتها میخوام تنبلی رو بزارم کنار و آپ کنم .... ببخشید که تو این چند وقت دیر به دیر بهتون سر زدم ... نمیدونم چه حسی بود ... شاید کرختی ... شاید افسردگی .. شایدم خودخواهی ... یه جورایی هم ناباوری ... نمیخوام از همه چی و همه جا و هر روز و هر روز بگم که میدونم تکرار مکرراته .... فقط از اون شب میگم شبی که به راحتی هضم نشد ... هنوزم هضم نشده ... باورش سخته ... چرا آدما آرزو میکنن و آرزو میکنن و وقتی بهش میرسن باور نمیکنن و میگن یعنی میشه .... بازهم مستی ... باز هم شیرینی و تلخی مستی ......باز هم خنده های بی اراده ... باز هم سر آزیر شدن اشک ... دلت پناه میخواد ... یه پناهگاه ... یه آغوش گرم و مطمئن .... دلت تا ابد دوست داشتن میخواد و دوست داشته شدن ..... میدونی دلت چی رو طلب میکنه ...بازهم..... اشک ... اشک ..... اشک ... بی اختیار ... تمام صورتت خیس میشه .... سرتو از شونه های مردونش ور میداری .... میاد تا سر زبونت ... اما هیچی نمیگی ... باز هم خودداری ... اما این بار احساس خفگی میکنی.... چشماتو میبندی و میگی که دوسش داری .... میگی که بی اون زندگی یعنی پوچی یعنی مرگ ...... کاش اونم چیزی میگفت .... میدونی که باز هم سکوت جواب همه احساسته ... اما .... اما.... این بار .... اشکاتو پاک میکنه .... پیشونیت رو میبوسه و میگه یه عالمه دوست داره ..... دوست داره .... دوست داره .... اون دوست داره ...... چه لحظه قشنگی .... تو گنگی و ناباوری نگاش میکنی ... باورت نمیشه ... بعد از 4 سال ..... دلت میخواد بازم بگه ... اما میترسی ... به خودت میگی نکنه اشتباه کردم ... نکنه اون یه چیزه دیگه گفته .... تو راه برگشت خودش دستاتو تو دستاش میگیره ..... نگات میکنه و لبخند میزنه .... میدونی که به آرزوت رسیدی .... ته دلت ناباورانه شیرینی احساس میکنی .... چقدر منتظر بودی ... چقدر .... فهمیدم دوستم داره ....نه یه ذره نه دو ذره ... بلکه یه عالمه ..... اگه احساس اون یه عالمه احساس من تمام عالمه ...... تو این چند وقته اتفاقات زیادی افتاده مثلا : دعوت شدنمون به یه پارتی تو کرج .... تا حالا شده دلتون شور بیفته .... اون شب واسه آروم شدنم چند تا صلوات فرستادم ..... فک کنم همونا نجاتمون داد ..... وقتی رسیدیم سر کوچه باغی که توش مهمونی بود دیدیم که 110 اونجاست و مهمونی رو جمع کرده .... خدایا مرسی ........ خونه حسین بودم .... مامانشینا رفته بودن پارک ....15 دقیقه بعد از اینکه رسیدیم یه چیزی تو دلم میگفت بهتره بری ..... حاضر شدم ...منتظره آسانسور بودم که یهو ......... در آسانسور باز شد ..... تنها کاری که کردم دویدم تو اتاق و در رو بستم ... موبایلمو رو سایلنت گذاشتم .... هر کی بود انگار اومده بود تو خونه حسین ...صداش خیلی نزدیک بود ..... صدا ی یه زن جوون .... هری دلم ریخت ... گفتم حتما خواهرشه ... چند تا صلوات فرستادم ..... چند ثانیه بعد که به نظرم یه قرن اومد حسین صدام کرد بیا بیرون ..... دختر خالش بود که با واحد روبه رو که خونه خالشیناس کار داشته ................... خدایا ممنون واسه تشکر از خدا دلیل زیاد دارم مثلا اتفاق خوبی که واسه خواهر و برادرم افتاده ... واسه داشتن حسین که بهم احساس خوبی میده .... واسه داشتن تمام چیزای خوبی که باید داشته باشم ودارم و تمام چیزای بدی که نباید داشته باشم و ندارم .......خدایا مخلصتیم ...... میدونم این آپم یه کم با همیشه فرق میکرد ... اما این روزا انقدر ذهنم درگیره پایان نامس که .... دوستت دارم به انداره تک تک دقایق و ثانیه های این 1461 روزی که در کنارت بودم ...... اگه هزاران هزار بار هم به گذشته برگردیم باز باتو بودن رو انتخاب میکنم ..... خوشحالم که بهترین روزای عمرم همسفرم بودی ..... همیشه و همیشه عاشقت میمونم و به عشقی که تو سینه دارم افتخار میکنم ...... عزیزم چهارمین سالگرد با هم بودنمون مبارک........ بدون قلب من تنها متعلق به تو بوده و هست و خواهد بود ...... حسینم دوستت دارم ........................ این روزا ...... حسین ........... میره تا خاطره بشه ......... چند تا عکس .... چند تا یادگاری ..... چند تا خاطره خوب و بد ........... حسین میره ..... میره تا قلبمو واسه همیشه ترک کنه .... میره تا بغض جاشو به اشک بده ........میره تا من با اشک چشمام جای زخمارو شستشو بدم ......... میره تا من من بشم ........ ازم دور میشه .........دوره ..........دوره .........دور ............ انقدر که یه اسم بشه تو زندگیم ........ یکی که یه روز عاشقش بودم.............یه روزی نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک............. از کجا همه چی خراب شد ؟ ..... از کی مهرش تو دلم کم رنگ و کم رنگتر شد ؟ ...... من که میمردم واسش با اینکه حتی واسم تب هم نمیکرد ...... منی که اون رو کرده بودم بت و هر روز میپرستیدمش ....... شبم بود .... روزم بود ...... خورشید و ماهم بود ........ پس چی شد اون همه احساس ........ هنوزم وقتی بهش فک میکنم اشک توی چشمام جمع میشه .... هنوزم وقتی تو کوچه و خیابون اسمشو میشنوم دور و ورم رو نگاه میکنم تا ببینمش ...... هنوز دستام بوی دستاشو میده ...... خنده هاش و زنگ صداش توی گوشمه ....... هنوز چشمم به گوشیه موبایله ..... سخت بود هر ثانیه هزار سال گذشت .... کز کردن یه گوشه و اشک ریختن و آه کشیدن شده بود کارم و مرور خاطراتم نون و آبم ......... نقشه کشیدن واسه آینده .... فردایی که نمیدونستم میاد یا نه ....... اصلا شب رو میتونستم صبح کنم .... درد بدی تو سینم بود .... نفسم سخت بالا میومد ..... از جام پا شدم .......... نه ......... هر کاری کنم نمیشه ..... با وجود بدترین خیانتا ....... نه ...... هنوز مونده تا از دلم بره ..... نمیگم مثل ماه ها قبل دوسش دارم ..... نه .... اما ..... هنوزم دوسش دارم ..... تصور یکی دیگه جای اون .....نه .... اما اون جوری تونست ..... اونم با یه غریبه ..... تویه عکس...... با یه دختر روس .... لباشون رو لبای هم ..... وقتی دیدم یه لحظه فک کردم پنجره رو باز کنم و خودم رو بندازم پایین .... شرفم ..... نا موسم .... ای وای من ......... خدایا .... تو که جای حقی ..... این چه دستمزدیه ....... بهم بگید احمق ... دیوانه .... نمیدونم ... هر چی ... حق دارید .... اما .... من هنوز با حسینم ......... عاشقم .... چون این دوست داشتن نیست ..... چشم ببندی رو همه اشتباهاتش .... زبونت رو تو دهن نگه داری که نکنه خدایی نکرده بهش بر بخوره .... که هر کی جای من باشه میگه به درک که بهش بر میخوره اصلا بره به جهنم .... دختر باهاش تموم کن ....کسی که ضرر میکنه حسینه نه تو .... بزار بره سرش به سنگ میخوره بر میگرده .......... ۴ شنبه بهش گفتم فردا بریم بیرون .....گفت با بچه ها میخوام برم ... واسه همین زود بریم زود بیایم .... بهم برخورد .... گفتم با بچه ها برو ... با من یه روز دیگه ... بعد از خداحافظی گفتم تموم .... اگه فردا واقعا با بچه ها بره تموم .... میکنمش واسه خودم بهونه .... میدونستم همش حرفه ... من بهونه های بد تری هم داشتم ..... میدونستم اگه نریم هم میبخشمش ...... ۵شنبه رفتیم بیرون تا دیر وقت هم با هم بودیم .... امسال رو بد شروع کردم ... ۴ شنبه سوری که حسین ایران نبود .....سال تحویل هم نشد بهش زنگ بزنم .... شمال هم هوا سرد بود و ویلای اجاره ای افتضاح و یه روزه بر گشتیم تهران .... تو برگشت تصادف کردیم ... حسین برگشت با کلی سوغاتی و یه عکس که توش یکی دیگه رو میبوسید .....شمال رفتن حسین و تنها بودنم تو تعطیلات ... اسکی رفتن و خراب شدن ماشین ..... امروزم که حسین میره چین .... نمیدونم ... همه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست .... وای به سال من ... میدونم این پستم مثل همه پستام نبود .... نمیدونم چرا .... اما خیلی خستم ... خسته شدم از اینکه تو دنیای واقعی با وجود این همه درد ادای دخترای شاد رو در اوردم .... هر کس بیرون من رو میبینه فک میکنه من شادم و سرخوش ... بیخیال و همیشه خندون .... خبر از دلم ندارن ........ خستم ...........واسم دعا کنید ..... یا من بتونم حسین رو بزارم کنار یا اون با دل من مهربون شه ..... فقط یه کلمه . . . . . . . . . . . داغونم ....................... داری باز میری .... کاش التماس رو تو چشمام میدیدی .... هر سکوتی علامته رضا نیست..... دهانم رو میبندم تا خشمم رو راحتتر ببلعم ..... چشمانم رو به دور خیره میکنم تا حلقه اشک را نبینی ..... دور میشوم ....دور .....دور .....دور ...... تو حتی نمیفهمی ..... میترسم ...... میترسم کم کم به چیزی که میخواستی نزدیک شوی ..... یعنی نبودن من .... احساسم .....مزه اش را نمیفهمم ...... هم شیرین و هم تلخ ..... قلبم میتپد ..... اما دیگر اطمینانی ندارم ..... صدایش نام کم رنگ توست یا همان تاپ تاپ هر قلب ...... با خودم بیگانه شدم .... دیگر من من نیست ..... دیگر من تو نیست .... حتی خودم را هم نمیشناسم ..... اینجا جایی بین زمین و آسمان است .... بین بهشت و جهنم ...... با هر قطره اشک گویا کمی از احساسم گم شد ..... چرا این روزها حتی یک قطره اشک هم از چشمانم نمیچکد ..... میترسم .... این پایان عشق باشد .... جالبه ... نه احمقانس .... الان ... تو این لحظه ..... تو این ساعت .... هیچ حس خاصی بهش ندارم ..... مطمئنم دیشب اینجوری نبودم ..... آخه دلم واسش تنگ شده بود طوری که عکساشو نگاه میکردم .... اما الان ..... همیشه این ساعت منتظره زنگشم .... چرا حتی یه نیم نگاه به موبایلم هم نمیندازم .... یعنی میشه .... به همین راحتی تموم شه ..... شب عاشق بخوابی و صبح فارغ .... تنها کسی که مقصره خودشه .... از عید متنفرم ....... کاش بچه بودم ... یه دختر دبیرستانی ...... کاش .... کاش .... کاش .......... این چند وقت خیلی چیزا اومد و گذشت .....مثلا برگشتن حسین از مسافرت و با هم بودنمون در روز ولنتاین و کادویی که هنوز قراره واسم بگیره ... سوغاتیاشو دوست داشتم اما کم بود منم که به سوغاتیه زیاد عادت دارم ....... قرار شد واسم ساعت بگیره اما نه فعلا عینک لازم دارم ..... واسش گوشی گرفتم ٣٣٠ تومان شاید ارزون باشه اما واسش ارزش داره چون میدونه با پس انداز پول تو جیبیم واسش گرفتم البته هنوز افتتاحش نکرده میترسه خراب شه امیدوارم زودتر تو دستش ببینم چون دارم کم کم ناراحت میشم ..... تا حالا شده بی دلیل ناراحت و عصبانی باشید .... دنبال یه بهونه واسه دعوا .... درست مثل هیزم خشکی که واسه سوختن و سوزوندن منتظر جرقس ....هی به خودت نحیب میزنی آخه چه مرگته اما باز آروم نمیشی ..... سعی میکنی بیشتر سکوت کنی چون میترسی حرفی بزنی که از گفتنش پشیمون شی ..... تو چشمای کسی نگاه نمیکنی آخه تو چشمات پر از حرصه .... همه چیز زشت میشه حتی کسی که به نظر ت قشنگترین جذابترین شیرینترین آدم روی زمین بوده ...... خیلی حس بدیه مخصوصا اگه .... تو روز ولنتاین این حس بیاد سراغت ..... وقتی قرار بعد از ١٠ روز ببینیش .... آرایش میکنی .... یکی از بهترین لباساتو میپوشی .... اما وقتی تو اینه نگاه میکنی .... به نظرت اون روز ... هم بد قیافه شدی هم بد تیپ ..... سرتو تکون میدی .... یه پوزخند شایدم نیشخند میزنی به خودت تو اینه و میگی که چی ...... میبینیش ... ته کوچه واستاده .... صورتش چند تا تب خال داره ..... بیشتر حرصت میگیره ... از سفر میگه .... تو دلت به خودت میگی اروم باش اروم ..... از دهنت میپره ..... چرا اخه ؟چرا ؟.... به خودت فحش میدی ... مگه به خودت قول نداده بودی راجع به سفر نپرسی ...... اما کار از کار گذشته ... منتظره جوابی ..... سوال چی بود ... اونجا با کی بودی ..... میدونی احمقانس تایلند بره و کاری نکنه .... دفعه های قبل که بود پس این سری هم حتما بوده ... منتظره معجزه یا جواب نه هستی ..... میخنده .... جرقه .... جیغ بنفش ..... حنجرت میسوزه ... گوشت میسوزه .... اما اینا که سوزش نداره..... نه ..... این دلته که میسوزه ..... بغضی که سعی میکنی قورت بدی تا اتیش دلت رو خاموش کنه ...... از اول هم جواب رو میدونستی .... از صبح که پاشدی ... اصلا واسه همین کلافه بودی .... اما نمیخواستی باور کنی ..... حالا خوبت شد ..... میخواستی نپرسی .... روز و به خودت و اون زهرمار میکنی که چی .... میری خونشون ... سرتو با سوغاتی گرم میکنی ..... بغلش میکنی ...اما از بوسه خبری نیست .... لباش پر تب خاله ..... اینم یه سوغاتیه ....... تو چشماش نگاه نمیکنی .... اخه این چشما تن بی لباس چند تا دختر رو دیده ...... دستاشو نمیگیری ..... آخه چند تا بدن نامحرم و غریبه باهاش لمس شده ...... سرتو تکون میدی میخوای به این چیزا فک نکنی اما مگه میشه ..... مگه زنشی بهش گیر بدی .... این حرف خودشه .... اما مگه زنش بودی نذاشتی کسی حتی نگات کنه ..... میرید یه جا واسه ناهار .... احساس میکنی داری زهر میخوری ...هر لقمه که پایین میره انگار سرب داغه ..... زیر زیری نگاش میکنی .... نگاهش رو دنبال میکنی .... فک میکنی داره ماشین دخترایی که رد میشن رو نگاه میکنه ......نفس بلند میکشی ...تا ١٠ میشمری ..... میخوای که موج منفی که تورو گرفته بگذره.... اما ..... یهو از دهنت میپره .... خوب ماشینایی که توش دختر هست رو نگاه میکنی !!...... شاید لهنت نشون میده تو دلت چی میگذره .... هیچی نمیگه .... شاید چند تا جمله کوچیک ..... تو میخواستی طوفان کنی ..... با این که میدونی تنها خودت گرفتار میشی ..... اما خدا رو شکر اون نمیذاره .... تو دلت میگی دیگه هیچی نمیگم ..... من این رابطه رو دوست دارم ..... پس از بعضی از قسمتاش با چشم بسته میگذرم .... بذار مردم هر چی میخوان بگن ...... با یه کم حرف و خنده و با یه چند تا خاطره با مزه .... ولنتاین امسالت تموم میشه ..... وقتی بر میگردی خونه چشماتو میبندی و فک میکنی .............. دوسش دارم نه عاشقشم نه میپرستمش با همه خوبی ها و بدی هاش با وجود شیطنتاش با همه کمی ها و زیادی هاش میخندی .... چقدر دلتنگش بودی .........چقدر آغوشش رو .... نوازش های مردونش رو .... چقدر لب خندش رو .......... خدایا نذار این حسای خوب تموم شه ..... نذار فاصله بین عاشقا جدایی بندازه ........... واسش تولد گرفتم ... ۶ نفری رفتیم بیرون ....توی کن باغچه آسیاب...... کیک خوردیم ... عکس گرفتیم .... خندیدیم و شد یه خاطره ..... خاطره تموم شدن ٣٢ سالگیه حسین ......دلم میخواست مهمونی میگرفتیم و همه دوستامون رو دعوت میکردیم اما میدونستیم نمیشه ... اما ۵ شنبه شد ... با یه کم تاخیر ....یه پارتی گرفتیم به یاد موندنی .... درسته توش خستگی بود ... اعصاب خوردی بود .... دعوا بود ..... بیمارستان رفتن یکی بود ..... استرس بود ............. اما خوب بود ........ شاید یه پست راجع به مهمونی نوشتم ... شاید .... راستی یکی از دوستام گله داره چرا بهش سر نمیزنم .... به خدا من قهر نیستم عزیزم .... فقط یه کم خنگم .... دعوا نکن ..... خوب تقصیر خودته که نذاشتی لینکت کنم .... آدرس وبلاگت یادم نیست ... این دفعه که اومدی آدرستو بذار .... آخه منم دلم کلی واست تنگ شده ششوری جونم خیلی وقت که آپ نکردم .......... نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره ..... چند باری این صفحه رو باز کردم تا چیزی بنویسم اما حرفی نداشتم ... روزای خوب و بد میگذره .... روزای خنده و روزای اشک .... روزایی که دلت میخواد تا ابد ادامه داشته باشه و روزایی که خدا خدا میکنی زودتر تموم شه ....... تو این مدت با حسین خندیدم ..... به خاطرش اشک ریختم ..... کنارش لذت بردم .......و از دوریش غصه خوردم ..... اتفاقای زیادی بینمون افتاد ..... میتونم چشمامو ببندم و بهش فک کنم و لذت ببرم .... از اون روزی که من و حسین و داداشش و دوست دخترش و یکی از دوستای حسین با هم تو خونشون جمع شدیم و برندی خوردیم ... خندیدیم .... رقصیدیم .... همدیگرو بغل کردیم و بهم عشق دادیم ..... چه حس شیرینی بود ..... میتونم چشمامو ببندم و بهش فک کنم و ناراحت شم و خوشحال ...... از اون روزی که دلم گرفته بود و حسین حوصله بیرون نداشت .... اون شب عصبانی شدم ناراحت شدم گفتم حق دارم دلم بخواد باهات باشم .... اون شب بهش گفتم ١٠ روز مونده بری سفر ١٠ روزم ایران نیستی به سلامت بعد از ٢٠ روز میبینمت تلفن هم نزن چون خاموشم .... ٢ شنبه بود قرار شد از جمعه کاری بهم نداشته باشیم ... ٣ شنبه اومد دنبالم و رفتیم بیرون ... ۴ شنبه با دوستم میلاد نور بودیم اومد دنبالم ... جمعه هم باهم رفتیم بیرون .... شنبه رسید منتظر نبودم چون قرار بود زنگ نزنه ... قرار بود کاری بهم نداشته باشیم ... اما زد .....یه شنبه .... دو شنبه .... سه شنبه ..... هر روز و هر روز ..... من پا رو دلم گذاشتم اما اون ..... باورش سخته .... اما باور کردم .... اونم به من احساس داره ... ۴ شنبه باز همو دیدیم ... این دیدار آخر بود ... حسین ۵ شنبه داشت میرفت سفر .... این بار مثل دفعه های قبل نبود ... هر وقت میخواست بره ازش فیلم میگرفتم ... بهش میگفتم کلی بغلم کنه .... اما اینبار چیزی نخواستم .... نمیدونم چرا .... دیشب قبل از رفتن ۵ دقیقه دیدمش .... چقدر جذاب شده بود .... چقدر دوست داشتنی ... میخواستم بگم نرو ... اما سکوت کردم بهش گفتم خوش بگذره ... بهش گفتم مراقب خودش باشه ....الانم منتظر زنگشم ... شماره موبایلشو دارم اما میترسم هنوز خواب باشه واسه همین زنگ نزدم ... دلم هیچی نشده واسش تنگ شده ...... ٢۵ بهمن ... روزا عاشقا ... روز تولدش .... عشق منم بر میگرده تا با هم جشن بگیریم ... از فردا باید فک کنم چی بخرم ... اون روز رو چجوری بگذرونیم ... و این که تا اون روز چه جوری روزامو شب کنم ... اگه دوست دارید باهام هم فکری کنید .... راستی ... دیروز یکی از دوست جون جونیام گفت یه اتفاقی واسش افتاده ... دوست جونم میدونم ناراحتی و داری غصه میخوری اما مگه یلدا جونی مرده که بذاره تو زانوی غم بغل بگیری ... خودم تا آخرش باهاتم ..... هر کاری هم از دستم بر میاد واست میکنم .... قول ... قول ... قول ... دیگه ناراحت نباش و بخند
خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه
تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست
تو دنیایی منی اما به دنیا اعتمادی نیست
سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزهای تلخ
هنوزم دوسش دارم
سلام ای بفض تو سینه
سلام ای اه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوز هم ودستش دارم
نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم
ای بی نشونم تو این خزون
منو از خودت بدون
یه بی نشونم تو این خزون یه بیقرارم یه نیمه جون
منو از خودت بدون
سلام ای ناله ی بارون سلام ای چشمای گریون سلام روزهای تلخ من هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه سلام شب های دل کندن هنوز هم دوسش دارم
ادامه مطلب
ادامه مطلب

| Design By : Mihantheme |

